تبليغاتX
یک دو سه سرخط ...

یک دو سه سرخط ...




وبلاگ كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان شماره 20 -فراگير



نویسنده : من و مرکز 20 ; ساعت 8:43 روز دوشنبه 1387/12/12

باز یه سلاااااااااااام گرم تو این زمستونه مثلا سرد!!!!!

آقا پیام بدون حاشیه آخر بیتشو با "ت" تموم کرده ولی یه مادر آخرش نوشته و ما رو مجبور می کنه که این بارم با " ر" شعرمونو شروع کنیم.....

اما قبلش باید بگم  امیدوارم که خدا همه مادرا رو سلامت نگه داره 

و اما جواب آقا پیام :

رواست نرگس مست ار فکند سر در پیش

که شد ز شیوه آن چشم پر عتاب خجل.....

"ل" بده ......

هفته خوبی رو در پیش رو داشته باشید........









نویسنده : من و مرکز 20 ; ساعت 11:1 روز جمعه 1387/12/09

اينجا جزيره هزار داستان است.

خوب حواست را جمع كن . يك اشتباه ممكن است به قيمت جانت تمام شود. اينكه كدام راه را براي ادامه زندگي ات انتخاب مي كني با خودت است . اما مطمئن باش شاديها و سختيهاي اين راه را هم كسي جز خودت نخواهد كشيد. درست مثل زندگي و دوستي . تا به حال چند بار تصميم گرفته اي مسيسر زندگي ات را عوض كني ؟؟؟؟؟ دو بار ؟؟؟ سه بار ؟؟؟؟ تا به حال اصلا پيش نيامده ؟؟؟ .... پس بجنب .

اينجا جزيره هزار داستان است و تو مسافر تنهاي جزيره. انتخاب كن . از چه راهي مي خواهي بروي . با انتخاب هر راه سرنوشت عجيبي در انتظار توست.

حالا آرام كتاب را باز كن ... آره آره .... همين كتابي كه كنار قفسه كتابها ايستاده و با آن چشمهاي آبي اش به تو نگاه مي كند..... اي بابا ... آره   ، آره همان كه نويسنده اش " ادوارد بكارد " ، تصوير گرش " بار بارا كارتر " و مترجمش "شهين دخت بهزادي" است.

اي بابا باز هم مي خواهي سوال كني ؟؟؟؟

وقت نيست . يك موج بزرگ به سمت تو نزديك مي شود.... اگر مي خواهي فرار كني ، فرار كن . اما اگر مي خواهي دلت را بزني به دريا همين كتاب جزيره هزار داستان را بخوان...!!!!!!

 

مهدي محمديان









نویسنده : من و مرکز 20 ; ساعت 10:32 روز جمعه 1387/12/09

سلام!

   بی مقدمه تا حالا پیش اومده که نا امید باشی، خسته باشی و از فشار ها همه چیزو بندازی گردن یه عامل ناشناخته که می گی سد راهت شده و از اون واسه خودت یک سد محکم بسازی و با این تصور واهی که اون همیشه مانعت می شه، راحت دست از تلاش بکشی و بدون هیچ حرکتی منتظر یه معجز ه باشی...؟! بذار واست یه خاطره تعریف کنم :

   یادم نیست چند ساله بودم ، فقط اینو به خاطر دارم که خیلی نا امید بودم ، همه ی بن بست ها رو پیش روم می دیدم فکر می کردم همه ی تلاشام بی فایدست و مدام با خودم می گفتم هرچی بدبختیه رو سر من خراب شده ...

   داشت رد می شد منو که دید اومد جلو کنارم نشست و سکوت ترسناکی که توش نشسته بودم و فکرای عجیب می کردم رو شکوند: "چی شده؟ به نظر ناراحت میای. نکنه خدارو از یاد بردی؟!" حتی سرم وبالا نبردم . تو اوج دلگیری و کسالت و تنهایی فقط یه جمله گفتم: "خدایی وجود نداره" چند لحظه سکوت کرد و دوباره پرسید: "مطمئنی؟" گفتم: "دیگه شک ندارم. وقتی هر چی می خورم زمین کسی دستمو نمی گیره، وقتی همه ی تلاشام بی فایده ان، وقتی هرچی غم و غصه و مصیبته واسه منه وقتی... دیگه الان مطمئنم خدایی نیست." خنده ای کردو گفت: "چه استدلال منطقی و محکمی!" سریع عصبانی شدم. یه کم صدامو بردم بالا: "خب شما ثابت کن که هست" پوزخند زدم: "البته اگه می تونی!" پرسید: "تو چطور به وجود اومدی؟" "از مادرم، من از اون متولد شدم" "یعنی مادرت خالق توئه؟" با سماجت گفتم "آره همین طوره!" "و مادرت که به عنوان خالق قبولش داری و کی آفریده؟" "مادرش!" "و این سیر تا کجا ادامه داره؟!" "تا بی نهایت!" "بالاخره که به یه جایی می رسه، یه ابتدایی داره" "نه! نداره! این سیر ازلیه!" "می خوای تمام دانش بشرو انکار کنی؟! این که یه زمانی آدم ها نبودن و موجودات دیگه ای اینجا زندگی می کردن، قبل ترش که اون موجوداتم نبودن و حتی قبلش که زمینم نبوده؟!" غرورمو در معرض خطر می دیدم نمی خواستم از حرفم بر گردم: "نه! ازلی نیست، می رسه به اولین آدم که لابد بر اساس یک اتفاق یک تصادف به وجود اومده" "حرفت منطقی نیست و بازم داری علمو دانشو رد می کنی!" جوابی نداشتم بدم، به ناچار پرسیدم: "دوباره چرا؟" در جواب نیشگون ریزی از دستم گرفت. با تعجب گفتم: "آخ!" "چرا دستت درد گرفت؟" "یعنی چی؟!! خب شما نیشگونم گرفتین" لبخندی زد و گفت: "این موضوع ساده، درد کوچیکی که تو احساس کردی، زاده ی علتشه و اگه دست من نبود تو درد و حس نمی کردی حالابه نظرت اولین انسان این موجود، با ساختار پیچیده و منظم ممکنه بر اساس اتفاق به وجود بیاد؟! ممکنه این جهان مدلل و دقیق و به هم پیوسته تصادفی باشه؟! ممکنه اینا بی علت باشن؟" واسم سخت بود قبول کنم که اشتباه کردم که فقط از روی ناراحتی حرفی زدم و به خاطر لجاجت بچگانم روش پا فشاری کردم. قبل از اینکه دهنمو باز کنم و چیزی بگم خندید و گفت: "چقدر شبیه سوفسطایی هایی!" و تعجبم رو که دید، ادامه داد: "آخ هیچی از دهنم پرید. توام بهتره دست از یه گوشه نشستن برداریو از خودش بخوای. این بار با این اطمینان که هست و جوابتو می ده. اگه راهی و رفتی و به مقصد نرسیدی مطمئن باش یا هنوز وقت رسیدن نیست. یا یه علتی هست که مانع می شه. از خودش بخواه، جواب می گیری. بهت می فهمونه کجای کارت اشتباست... راستی من چند دقیقه پیش بی هدف اومدم بیرون که قدم بزنم ولی انگار خدا چیز دیگه ای می خواست که انگار یه برنامه ی دقیق باعث اومدن منو زدن این حرفا شد. برنامه ی دقیقی که هدفمنده و علتش ممکنه یاس تو بوده باشه" خندید و رفت...

   از این به بعد می خوام واستون از چیزایی بنویسم که به هممون کمک می کنه خودمونو خدامونو ، توانایی هامونو بهتر بشناسیم. منتظرم بمونین!

نام مستعار نویسنده: پرنده آبی









نویسنده : من و مرکز 20 ; ساعت 17:36 روز دوشنبه 1387/12/05

به اين سرعت باز يه هفته ....................تموووووووووووووووووووووووم شد  و نوووووووووووووووووبت

مششششششششششششششششششششاعره رسيد!!!!!!!!!

عجب روزگاريه!!!! سرعتي داره مثل برق و باد!!!

اي كاش قدر اين روزا رو خوب خوب بدونيم..

زود ميان و زود تر از اوني كه فكر كني مي رن.

نه؟؟؟؟؟

بازم آقا پيام يكي از هواداراي مشاعره بيتشو با "م" تموم كرده

يعني چي ؟؟؟؟؟

يعني اينكه منم بايد در جوابش بگم :

ما و تو همدرد و همداغيم اي مرغ چمن

تو ز گل مينال و من از بيوفايي هاي او

(وحشي بافقي)

 

حالا باز نوبت شماست

بسم ا...

شروع شد ......

"و" ........









نویسنده : من و مرکز 20 ; ساعت 16:9 روز یکشنبه 1387/11/27

بازم سلام

خوب داره پیش می ره ....

آفرین!!!!

از همتون ممنون.

حالا باز نوبت ماست

با "ز" تموم کرده خانم مهندس

سهیلای عزیز رو می گم

پس ما هم با "ز" شروع می کنیم:

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت .....

شاعران جوان!!!!!

با "ت " شروع کنید .....









نویسنده : من و مرکز 20 ; ساعت 16:4 روز یکشنبه 1387/11/27

باز هم افتخار آفرینی بچه های 20

چاپ اثر 3 نفر از اعضا در کتاب آهنگ بهاران

حدیثه دوروزه (گروه سنی ج)

یگانه یوسفیان ( گروه سنی د)

زینب ناظم هرندی(گروه سنی ه)

و قرائت اثر یک عضو خوب نابینای مرکز در شب شعر

پوریا نامور(گروه سنی ج)

و درج 3 اثر در وبلاگ مرکز

تینا نجفی

یگانه جهانی و زینب ناظم هرندی

 

بچه ها جون مبارکه

مرحبا !!!!!!!









نویسنده : من و مرکز 20 ; ساعت 15:47 روز یکشنبه 1387/11/27

بیلبوردها

در پارچه های قد بلند

ماهواره ها

در امواج ورزیده

و اینترنت

در سایتهای آماده باش

خبر کوتاهت را نقل می کنند،

" یک بمب عربده کش صبح امروز ........"

و تو حتی فرصت نمی کنی

به خبر خانه ات برسی

و ساعتی بعد

در پانویس لبخند گوینده ای افقی رد می شوی......

مهدی محمدیان

مربی ادبی مرکز









نویسنده : من و مرکز 20 ; ساعت 15:45 روز یکشنبه 1387/11/27

غزه پس چرا خوابیده ای ؟؟

من که می دانم از وحشت تاریکی شب ، وقتی کودک بی پناه بر دامان تو دوان دوان می کند ، تو چه حالی داری !! ای سرزمین به دستانت بگو گلوله های مغرور را از دیارت بیرون کند. نگذار این فریاد کودکان در آسمان بخشکد. ای میهن ،این کودک را نمی بینی که از سحر به همراه عروسکش در پی گردنبند پدرش می گردد؟؟

ضیافت شب گونه ی ماه را ببین که برای دستخوش دشمنان تو جشن گرفته است . نشکن فقط نشکن از این همه فریاد و از دل این پنجره ی شکسته پرواز کن.

 یگانه جهانی

دوم راهنمایی

مرکز 20

غزه !!

ای گل اطلسی که آغوش ها تو را فراموش کرده اند

اینک که

خون در چشمانت موج می زند

و طوفان گریه هایت گوش جهان را به درد می آورد

این زمان که

سنگهای حسرت تو را با صدای مهیب می خوانند

و پاهایت را با غربتی زمخت نوازش می کنند،

اینک که

غبارها ، کویر چشمانت را پر می کنند.

کجاست طنین زیتون های لبخندت؟

غزه ،

آینده در انتظار قدمهای سبز توست.

بدان، دریا همیشه در کنار آرامش تو خواهد زیست.

طوفان خشم تو

سرانجام پلیدی ها را از فلسطین ، خواهد زدود.

 

زینب ناظمی هرندی

اول دبیرستان

مرکز20

  اولین راهپیمایی

سینی چای جلوی پدر بود و در تلویزیون فیلم محبوب پدرم یوسف پیامبر را می داد یک دفعه اتاق خوابم بیرون پریدم و گفتم : من می خواهم بروم راه پیمایی پدرم نگاهش را از تلویزیون برداشت . مادرم با سینی چایی که دستش بود خشکش زد و فقط صدای لرزان و بلند مادر بزرگم بود که می گفت : ننه من را هم با خودت ببر . از تعجب داشتم شاخ در می آوردم . یک دفعه گفتم : اما ....

 من که نمی توانم از شما مراقبت کنم. دیدم مادر بزرگم زد زیر گریه . گفتم : باشد، باشد شما را هم می برم. شب بود و موقع خواب صدای جر و بحث مادر و پدرم تمام خانه را فرا گرفته بود . که مادرم می گفت : آن بچه و مادر بزرگش که تنهایی نمی توانند به راه پیمایی بروند . اولا برای بچه ای به سن او واقعا زود است . پدرم گفت : او باید بداند در راه پیمایی چه کارهایی می کنند.

صبح زود از خواب بیدار شدم . مادر بزرگم را هم بیدار کردم . دندان مصنوعی اش را داخل دهانش گذاشتم . لباس گرمی به تنش کردم . خودم هم حاضر شدم به راه افتادیم . مادر بزرگم مثل بچه های یک ساله راه می رفت واقعا خیلی خجالت می کشیدم . صورتم قرمز شده بود . سرم را از شرمندگی پایین انداخته بودم . برای این که خیلی ترسیده بودم که شاید دیر برسم . یک تاکسی گرفتم . از راننده پرسیدم کرایه چه قدر می شود گفت : دو هزار ریال پولش را دادم به سمت جایی که مردم جمع شده بودند رفتیم بوی عرق مردم همه جا را فرا گرفته بود. صندلی تاشو مادر بزرگم را باز کردم و گفتم : بفرمایید. این رو بنشینید . همه ی مردم با تعجب به ما نگاه می کردند . مادر بزرگم دستش را از زیر چادرش در آورد مشت کرد و گفت : ای شاه خائن آواره گردی خاک وطن را یک دفعه دندان مصنوعی اش بیرون پرید زیر پای مردم داشت له می شد همه را کنار زدم تا به دندان مصنوعی رسیدم آن را برداشتم و به سمت مادر بزرگم رفتم . تمام لباسهایم خاکی شده بود. سرم داشت گیج می رفت . گفتم : یادم باشد دیگر یادم باشد با شما جایی نیایم. وقتی دندان مصنوعی اش را در دهانش گذاشت گفت : مزه ی خاک می دهد. دوباره دستش را بالا برد و گفت : مرگ بر شاه . مرگ بر شاه . یک دفعه عینکش افتاد . بدو بدو به سمت میکروفونی رفت که دست مردی بود که داشت شعارها را می خواند . آن را گرفت و گفت : ننه ننه عینک می گم شده . لطفا هر کس آن را پیدا کرد به من بدهد . همه مردم شروع به گشتن کردند. همه جا غلغله شده بود . با سختی از کنار مردم گذشتم . عینک مادربزرگم را به او دادم و گفتم آماده باش که به خانه برویم .به خانه که رسیدیم پدرم پرسید حالا بگو از راه پیمایی چه فهمیدی . گفتم : فهمیدم که در زمان قدیم یک شاه بدجنس زندگی می کرد که مردم را اجبار کرده بود . شما باید هر چه پول دارید به من بدهید و خودتان در خانه هایی با قوطی های حلبی درست کنید و در سختی زندگی کنید. مردم شعارهایی می دادند که شاه را تسلیم خودشان کردند و باعث شدند امام خمینی (ره) در سال 1357 به کشور عزیزمان ایران باز گردند.چشمان پدرم پر از اشک شده بود و با بغضی که در گلویش گیر گرده بود گفت : آفرین به تو دخترم .

 

تینا نجفی

کلاس سوم دبستان

مرکز 20









نویسنده : من و مرکز 20 ; ساعت 18:1 روز یکشنبه 1387/11/20

بازم یه هفته مثل برق و باد گذشت و نوبت مشاعره رسید

پس یه سلام داغ داغ تو سرمای زمستون به شما همراهان

مشاعره دیگه طرفدارای خودشو پیدا کرده ....

طرفدارای شعر و شاعری

خوشحالیم

خیییییییلییییییییییییییی خیییییییییلیییییییییییییی

این بارم باید با "ر" بیت این هفته رو بذارم

درسته ؟؟؟؟؟؟

پس می رم سراغ یه بیت از حافظ شیرازی :

رواق منظر چشم من آشیانه تست

کرم نما و فرود آ که خانه خانه تست

حالا بازم نوبت توست :

"ت" بده ...................

 









نویسنده : من و مرکز 20 ; ساعت 14:15 روز یکشنبه 1387/11/20

یادتونه گفته بودیم قراره ۲۰ بهمن ماه تو مرکز یه جشن بزرگ داشته باشیم....؟؟؟؟؟

حالا امروز همون روزیه که قولشو داده بودیم...

جشن یادها و یادگارها  با حضور ۱۵۰ عضو مرکز و مدارس طرح کانون مدرسه .

خیلی خووووووووووووووش گذشت ... جاتون خااااااااااااالی

یه عالمه برنامه هم داشتیم...

از نمایش گرفته ....تاپذیرایی و........ بازدید نمایشگاه و......

شعر خوانی مبینا نجفی و حدیثه دوروزه و خواندن داستان شاه مقوایی از تینا نجفی هم یکی از برنامه های امروز بود.

و یه عالمه مسابقات شاد و متنوع دیگه ...

اینم چند تا عکس از این جشن

 

 

 

 








>